«کیهان بچه‌ها»؛ گنجی که دنیای مرادی کرمانی را عوض کرد/ ساخت قصه‌های مجید در کرمان میسر نبود

04:12, 2015 آوریل 03

37 0

مرادی کرمانی می‌گوید: یکی از مهم‌ترین آموخته‌های سینما به من این بود که نشان دهم به جای آن‌که تعریف کنم. به باور من، داستان باید حرکت داشته و تصویری باشد اما در داستان‌های ما، غالبا تحرکی وجود ندارد.

در بخش نخست گفتگوی نوروزی با هوشنگ مرادی کرمانی با او از زادگاهش گفتیم و «ننه بابا» و «آغ بابا» و پدری که «کاظم دیوانه» صدایش می‌زدند و عموقاسم که معلم بود و کت و شلوار می‌پوشید و عطر زیادی به سر و لباس خود می‌زد. حالا «هوشو» به مدرسه می‌رود و تا اندازه‌ای خواندن و نوشتن می‌داند و کتاب و روزنامه‌هایی را که آقای افروز، یکی از دوستان قدیمی آغ بابا برایش می‌آورد می‌خواند. دستی هم بر قلم دارد و انشاهای خوبی می‌نویسد.

وقتی آغ بابا و چند سال پس از او ننه بابا را از دست دادم و عمو قاسم ازدواج کرد؛ عمو اسدالله که نظامی بود و در کرمان زندگی می‌کرد، به سیرچ آمد و برادر بیمار و برادرزاده‌اش را به شهر کرمان برد. من در کرمان، از روی بی‌کسی و بی‌پولی به مدرسه شبانه‌روزی می‌رفتم.

بچه‌های مدرسه، اسم مرا «لوک» گذاشته‌ بودند گاهی هم «هوچنگ خان» صدایش می‌زدند؛ اما یکی از هم‌کلاسی‌هایم، ستارزاده با همه فرق داشت؛ او مرا سر جعبه‌اش برد و گنجی را نشان داد که دنیا را برایم عوض کرد. توی جعبه‌اش پر از مجله «کیهان بچه‌ها» بود. شعرها و قصه‌های شیرین توی کیهان بچه‌ها، مثل کیسه‌ای پر از نقل و نبات بود.

توی کیهان بچه‌ها صفحه‌ای بود که خاطرات بچه‌ها در آن نوشته می‌شد. من آن صفحه را خیلی دوست داشتم. می‌توانستم مثل آنها بنویسم. از روز اولی که مرا شبانه‌روزی گذاشته بودند وقتی می‌نوشتم سبک می‌شدم...

صفحه سفید کاغذ مسخره‌ام نمی‌کند. چیزی را به رخم نمی‌کشد. آزارم نمی‌دهد. نوشتن، مرا به گذشته می‌برد، به آینده می‌برد، به خیال‌هایم می‌برد...

آقای محزونی، دبیر انشای ما بود. او بود که به من گفت: مرادی، تو مثل جمال‌زاده می‌نویسی و من رفتم و همه کتاب‌های جمال‌زاده را خواندم. پس از آن، سارتر و کامو و همینگوی و چخوف خواندم و تا دلتان بخواهد فیلم‌های هیچکاک دیدم.

کرمان، دریچه‌های تازه‌ای را بر من گشود. نخستین بار در کرمان به سینما ‌رفتم؛ سینما نور؛ فیلم «صلاح‌الدین ایوبی». آنجا بود که به سینما علاقه‌مند شدم... می‌دانی به باور من، فیلمنامه، داستانی است که بتوان از آن عکس گرفت. داستان باید حرکت داشته باشد. شخصیت‌ها باید کنش و واکنشی از خود نشان دهند. اما کمتر داستان ایرانی است که این‌گونه باشد. به قول سینمایی‌ها هیچ اکت و تحرکی در آن نیست.

من خلاصه‌نویسی را از سینما آموختم. می‌دانی، اول دیوانه‌وار می‌نویسم و سپس مثل یک تدوین‌گر به سراغ نوشته‌هایم می‌روم. این است که اغلب نوشته‌هایم، چیز زیادی برای حذف کردن ندارند و این نکته‌ای است ک از سینما آموختم. البته ناگفته نماند که معتقدم بسیاری از چیزها مثل کلوزآپ، لانگ شات، فلش بک، فلش فوروارد و... از ادبیات به سینما راه یافته، ولی حالا نوبت ادبیات است که از سینما بیاموزد و یکی از مهم‌ترین این آموخته‌ها، نشان دادن به جای تعریف کردن است.

این خواسته من بوده، خوانندگان باید نظر بدهند تا چه اندازه در این زمینه موفق بوده‌ام. در خارج از ایران، براساس هر کتابی که نوشته می‌شود، فیلم و پویانمایی می‌سازند اما در ایران چنین اتفاقی نمی‌افتد. من نویسنده خوش شانسی بودم که کارگردان‌‌هایی چون کیومرث پوراحمد و داریوش مهرجویی از قصه‌هایم بهره بردند و فیلم و مجموعه تلویزیونی ساختند.

آن زمان امکان ساخت این مجموعه در کرمان نبود. اصلا هنوز هم نمی‌توان پیرزنی را پیدا کرد که هر روز، ۱۷ یا ۱۸ ساعت جلوی دوربین بازی کند و دست و پا درد نگیرد و غر نزند... تو بگرد اگر به چنین کسی برخوردی من به تو جایزه می‌دهم!

می‌دانی انگار ما جزو آخرین کسانی بودیم که در میان بزرگ‌ترها زندگی کرده و از آنها آموختیم. ننه بابا به من کلی اصلاحات و ضرب‌المثل یاد داد. او با من از باورهای عامیانه و زبان کوچه و بازار گفت. امروز بچه‌ها، هیچ نمی‌دانند. زبان از واژه و اصطلاح و مثل و کنایه خالی شده و به شدت تحت تاثیر ترجمه قرار گرفته است. تو نمی‌توانی یک صفحه از داستان‌های صادق چوبک را با نویسندگان جوان امروزی مقایسه کنی.

من با این نظر مخالفم. تو خواندنی بنویس، اگر کتابت را نخواندند، آن وقت داد و فریاد کن که چرا ترجمه را بیشتر می‌خوانند تا تالیف...

بچگی خود من، با کویر و سرو و قنات یکی شده؛ کودکی من آن‌قدر پررنگ است که نمی‌توانم تصویرش نکنم. من چیزی را می‌نویسم که زیسته و تجربه کرده‌ام؛ باور می‌کنی برای نوشتن «بچه‌های قالیبافخانه» ۶ ماه در یک قالی‌بافی که بیشتر بافندگانش، کم سن و سال بودند زندگی کردم؟... نوشتن، کار ساده‌ای نیست و نویسندگان نباید، خود را دست کم بگیرند.

(می‌خندد و می‌گوید:) مگر می‌توان به راحتی از سیرچ گذشت و به جای دیگری رفت؟ سیرچ، جای کمی نیست، زادگاه نویسنده‌ای چون من بوده و من در «شما که غریبه نیستید»، گوشه گوشه این روستا را معرفی کرده‌ام تا آنجا که امروز سیرچ، یکی از ۱۰ روستای گردشگری در ایران است.

همچنین: زندگی مردی که سینما را ‌ساخت در قالب یک کتاب

منبع: khabaronline.ir

به صفحه رده

Loading...